۱۳۹۷ مرداد ۱۲, جمعه

حق حیات و آزادی اندیشه

مجید نواندیش : فرض کنید در یک جزیره بدنیا آمده اید با صد تا آدم مختلف دیگر که هر کدام دارای یک دین برای خود می باشد. فرض در اینحالت با دیگران چگونه رفتار می کردید؟ فرض کنید هر کدام یک دین و یک مکتب دارند. همه اشان مجبورند یک قانونی را بالاخره بپذیرند. همان را باید بزرگ کرد، تعمیم داد و بهینه کرد.

در این مقاله با مبانی منطق ریاضی و بطور مستقل از مکاتب مختلف و متون آنها حق حیات و حق آزادی اندیشه برای انسان اثبات می گردد. بنابراین از اصول مکاتب مقدم تر بوده و ما را قادر به ارزیابی مکاتب مختلف می کند. همچنین این اصول در تفسیر و نگاه ما به احکام مختلف مکاتب می تواند تغییر جدی ایجاد نماید.

تاکنون بحث های مختلفی در زمینه حقوق انسان، ریشه حقوق و ... صورت گرفته است. لیبرال ها معمولا از وضع طبیعی و بعد حقوق مالکیت آغاز می کنند. جان لاک قسمت زیادی از تئوریش  به این مساله اختصاص یافته است. استدلال روشنفکران فرانسه، فیلسوفان آلمان، تجربه گرایان انگلیسی مثل مرحوم جان لاک این می باشد که حقوق از طبیعت می آید اما بنظر بنده هیچ وقت حقوق از طبیعت در نمی آید. بنظر بنده[1] در طبیعت ملاک قدرت است و تناع بقا.

از قرارداد صرف روسویی (روسو نویسنده کتاب قرارداد اجتماعی) هم حقوق در نمی آید. حقوقی که در قرارداد بدست می آید نمی تواند حقوق فراگیر جهانی باشد. بلکه حقوق بین دو طرف قرارداد است که می تواند بین دولت و ملت یا بین ملت با خودش باشد. برای همین با وضع طبیعی مرحوم جان لاک حقوق برای افراد قوی اثبات می شود، چون طبیعت چیزی جز تنازع قوی بر ضد ضعیف نیست و تبعات این حرف به جای اینکه منطقا سر از لیبرالیزم در بیاورد باید سر از فاشیزم در بیاورد. صرف قرارداد روسویی شما می توانید ملت های دیگر را استثمار و استعمار کنید. چون با ملت خودتان قرارداد دارید و با ملت های دیگر نه. برای همین بنده می گویم بنیان حقوق از وضع طبیعی و یا قرارداد اجتماعی نمی تواند حقوق انسان به ما هو انسان را تبیین کند. دموکراسی ناشی از حقوق طبیعی یا قرارداد اجتماعی نتیجه اش این می شود که در محدوده کشور آمریکا یا اسراییل یا ... این حقوق رعایت گردد. اما مناسبات با دیگر کشورها روی منافع صرف تنظیم شود. برای همین اگر تجاوزی در خدمت منافعشان بود معمولا انجام می دهند. البته هر تجاوزی هم بد نیست. یعنی دموکراسی با خود و دیکتاتوری با دیگری.

تحقیقات نشان می دهد که تفاوت انسان و حیوان در قوه حِکَم می باشد. قاعده زرین تعمیم یافته یک بخش مشترک بین تمام انسان ها در قوه حکم می باشد. منشا مشروعیت[2] از همین درون و همین انسان شروع می شود. مشروعیت از متن نیست از درون انسان است. این نکته خیلی مهمی است و گره گشایی بسیاری هم می کند.

مهم نیست که قوانین زمینی یا مدعی آسمانی بودن باشند. مهم این است که قوانین برای انسان و روابط بین انسان وضع شده اند و لذا همه زمینی محسوب می شود. مهم عادلانه بودن و کارآمد بودن و با مبانی تفسیر شدن قوانین می باشد و گرنه چه زمینی باشند چه مدعی آسمان مشروعیت ندارند.

در این مقاله سعی می شود حقوق بنیادی و زیربنایی و ریشه حقوق، از نقطه صفر تحقیق با منطق ریاضی استخراج گردد. سپس راه تعمیم این حقوق از خود به غیر و دیگری کشف می شود که این تعمیم از مفهوم خدا گرفته شده است اما خدای شیخ عطار نه مثلا خدای ابن تیمیه.

انواع حق

1.        مفاهیم اعتباری و حقیقی


مفاهیم اعتباری تمام تعلق به ذهن و اندیشه صاحبان اندیشه می باشد و اگر چنین اندیشه و تعقلی نباشد اساسا نمی توان وجودی برای چنین مفاهیمی لحاظ نمود، همچون ملکیت، ریاست و وکالت که بستگی به تعقل آدمی دارد و لذا در صورت تامل در خارج جز دو وجود عینی انسان و شئی خاص مثل زمین، وجود سومی بطور مثال همچون ملکیت وجود ندارد. ملکیت مفهومی اعتباری است که نسبتی میان مالک و مملوک بوجود می آورد که جمیع تصرفات آن شخص را در زمین مملوک جایز می نماید. بنابراین مفاهیم اعتباری دارای وجود استقلالی خارجی نمی باشند و بلکه تمام تعلق آن به عالم ذهن می باشد.

مفاهیم اعتباری محصول نیازهای حیاتی و روابط اجتماعی بشر می باشند. از دیگر مفاهیم اعتباری و بین الاذهانی مفهوم امیریت و فرماندهی است. اگر من و کثیری دیگر شما را امیر ندانیم، شما فرمانده نیستید.

2.       حق اعتباری و مطابق با واقع


حقوق اعتباری و مطابق با واقع نیز بطور مشابه با مفاهیم اعتباری و حقیقی تعریف می گردد. بطور مثال بنده می گویم پیکان سفید جلوی درب خانه من وجود دارد. شما ارزیابی می کنید و می گویید این سخن مطابق با واقع بود. اما حق اعتباری یعنی یک اعتبار که ذهن می سازد. مالکیت چیزی در جهان خارج وجود ندارد جز یک اعتبار ذهن ها که من را مالک می شناسند. یک مفهوم ارزشی است. اگر من بگویم من مالک پیکان سفید هستم یعنی من مالک پیکان سفید اعتبار شده ام. برای مطالعه بیشتر در زمینه حق اعتباری و مطابق با واقع می توانید کتاب اصول فلسفه و روش رئالیزم علامه طباطبایی بخش اعتباریات را مطالعه نمایید.

نقطه صفر
زمانی می باشد که ما شروع به تحقیق درباره مکاتب مختلف می کنیم. هنگامی که درباره دین خود دچار شک و تردید می شویم و تصمیم به کشف حقیقت درباره آن می گیریم. یا زمانی می باشد که فردی بخواهد یک مکتب فکری حالا زمینی یا آسمانی به ما عرضه نماید.
لازم به ذکر است هر مکتبی برای خود عرضه آن مکتب را به دیگران قائل می باشد. بنابراین هر مکتبی برای دیگران نقطه صفر تحقیق را قائل است. اگر نقطه صفر تحقیق برای دیگران قائل نباشد خودش هم حق عرضه مکتبش را به دیگران ندارد.

حقوق خود بنیاد

فرض کنید بنده بخواهم در نقطه صفر یک مکتب فکری به شما عرضه کنم. قبل از عرضه من، دو حق اعتباری برای شما فرض گردیده است: حق حیات شما و حق آزادی عرضه من. ما معتقدیم که دو حق حیات و حق آزادی عرضه از حقوق خودبنیاد بوده و برای اثبات این امر از برهان خلف استفاده می کنیم.

فرض کنید در نقطه صفر و هنگام عرضه یک مکتب، آن مکتب برای من بعنوان تحقیق گر و محقق، حق حیات را بعنوان پیش فرض قائل نشده باشد. اگر حق حیات قائل نباشد، نیازی به عرضه مکتب نبود. در این حالت من بواقع باید قبل از عرضه مکتب توسط عرضه کننده یا دیگران کشته شده باشم و عرضه هم که به یک مرده بی معنی می باشد (لایسمعون شیئا). در اینحالت فعل عرضه کردن مکتب به من، یعنی حق حیات مخاطب را فرض گرفته است. یعنی با برهان خلف می گوییم اگر فرض بگیریم حق حیات نباشد عرضه ایدیولوزی به مخاطب ممكن نیست.

همچنین حق اعتباری آزادی عرضه توسط من و عرضه کننده اعتبار شده است. اگر توسط من اعتبار نشده بود تحقیق توسط من بین مکاتب مختلف ممکن نبود و اگر برای عرضه کننده حق آزادی عرضه اعتبار نشده بود وی دلیلی برای عرضه مکتب خود به من ندارد. لازم به ذکر است که تحقیق یعنی تحقیق بین تیوریهای متفاوت و رقیب وگرنه تحقیق نیست تقلید است.

دقت شود که این دو حق با برهان ریاضی و از ذات فعل همه مدعیان اثبات گردید. از هیچ ایدئولوژی خاصی بدین منظور استفاده نشد که بعدا به آن وامدار باشد تا آن ایدئولوژی بعدا بتواند روی این دو حق قید و استثناء بگذارد. هدف از اینکار رها کردن این دو حق اعتباری از چنگال ایدیولوزی ها و مفسرین مدعی اسمان و زمین است. این نكته خیلی مهم هست، اگر قدرش بدانید و بدانید چه مغالطاتی را این موضوع میتواند حل کند. بعضی ایدئولوژی ها بعدا در مکتب خود سعی می کنند برای این دو حق قیود و استثناء خارج از این دو حق بگذارند، در این حالت به کمک این برهان ریاضی که مستقل از مکتب آنها ثابت شده، خلاف بودن این قیود و استثنائات ثابت می گردد. مکاتب مختلف همگی ادعاهای خود را مطابق با واقع می دانند. تقدم این دو حق اعتباری بر حقوق مطابق با واقع با استفاده از این برهان خلف ثابت می گردد.

استثناء قاعده خود قاعده می باشد[3]. در اینجا هم قید این دو حق فقط و فقط خود این دو حق می باشد. یعنی استثنای حق اعتباری خود حق اعتباری می باشد. یعنی حق اعتباری مخالفانِ حق اعتباری را می توان گرفت. نقض حق اعتباری، عکس العمل آن نقض حق اعتباری مدعی می باشد.

ان دو حق اعتباری مادر حقوق اعتباری اند و باز منطقا ما ازان مادر چندین بچه بیرون میاوریم. چگونه؟ شما مثلا حق حیات را در نظر بگیرید.این حق حیات چند مقدمه و موخره و دارد. مثلا حق اب حق غذا حق امنیت حق مسكن و .....و دهها حق دیگر مقدمه و موخره تحقق این حق حیات هستند. حق ازادی عرضه هم چند ده حق کوچک ازش انتزاع میشود که منطقا از همان مادر امده است. اینها بنیانهای فهم و انتزاع مفاهیم اعتباری هستند.

تعدادی ازفرزندان حق عرضه، حق ازادی بیان حق ازادی اجتماعات که مثلا چند دهه است کشف شده حق ازادی احزاب سیاسی مگر ان احزاب که مخالفین سیستماتیک این دو حق بنیانی باشند که بنده گفته ام استثنای قاعده خود قاعده است ازادی مذاهب و انتخاب مذاهب و … می باشد.

ممكن است اشخاصی دراین مكاتب یا خود این مكاتب بعدا دبه کنند و این دو حق بنیانی را نقض کنند. بنده مدعی ام چون ان دو حق بنیانی است حفظش هم بنیانی است و دفاع مشروع است. پس در مقابل ناقضین این دو حق میتوان به دفاع برخواست. چه مدعی اسمان باشند چه زمین. اینها ریشه را دارند میزنند. این جزو اصول است و اصولگرایی هم یعنی این چون این اصل قبل از همه این مكاتب و اصول این مكاتب موجود است. یعنی اصلی است قبل از اصول مكاتب مدعی. برای همین میشود ان را اصل اصل دانست، به توان دو یا سه.

اگر کسی بگوید چون من به حقیقت اگاه هستم (اینجا حقیقت یعنی حق مطابق با واقع) و چون اگاه هستم تو و امثال تو و اكثریت و ..... حق(حق اعتباری) ندارند مخالفت کنند این یک مغلطه است. مغلطه خلط حق اعتباری با حق مطابق با واقع. چون حق اعتباری مساوی با حق مطابق با واقع نیست و بین دو مفهوم حق خلط شده است. دقت کنید که فهم این مغالطه کیمیایی برای فكر است و مس فكر را تبدیل به زر میکند و بنیان ازادی را در جای محكمی میگذارد.

روش درست در بسیاری از موارد اختلاف، رای گیری است. چون این روش درست است که ملاک کشف حق مطابق با واقع نیست اما روشی برای فصل خصومت بین اقل و اكثر است و جز این، یک نوع حق اعتباری ازادی عرضه بین اقل و اكثر هم هست. حالا اقل مدعی حق مطابق با واقع می تواند از حق اعتباری ازادی عرضه خود استفاده میکند تا اقلیت خویش را تبدیل به اكثریت کند و حق مطابق با واقع را حاكم کند. پس مثلا دموكراسی به هیچ وجه روش کشف حقیقت نیست بلکه روشی برای فصل خصومت بین اقل و اكثر است.

1.        تکفیر در ادیان آسمانی


کفر به معنای پرده پوشی می باشد. پوشش حق. چون دو حق داریم دو کفر هم داریم. حق اعتباری و حق مطابق با واقع و کفر به حق اعتباری و کفر به حق مطابق با واقع.

ممکن است کسانی حق مطابق با واقع بگویند. اما چون معتقدند حق مطابق با واقع می گویند، باید دهان دیگران را ببندند. در اینحالت اینان بواقع کافر به حق اعتباری شده اند.

برای همین بنده گفتم دموكراسی ها (چون نوع بدوی اش چه نوع پیشرفته اش) راهی برای کشف حقیقت (حق مطابق با واقع در نفس الامر) نیستند راهی برای فصل خصومت هستند بین اقل و اكثر ونیروهای اجتماعی. دموكراسی یک شیوه ای است که بدون خصومت فیزیکی بتوان تغییرات درست (یا نادرست که بعدا احتمالا نتیجه نادرستی هم داشته باشد) انجام داد. برای همین در دموكراسی براندازی نرم انجام میگیرد و صحیح هم هست. اینكه در ایران شایع شده فلانی برانداز نرم است پس باید سركوبش کرد نشان میدهد که فلانی مثل اغلب فقیهان به دموكراسی اعتقادی به عنوان حتی یک روش فصل خصومت ندارد. (به قول اقای مكارم شیرازی که ما این رای گیری مجبور شدیم که غربیها به ما اشكال نگیرند وگرنه ذاتش را قبول نداریم). چون اصلا دموكراسی یعنی براندازی نرم توسط صندوق ارا حتی به صورت بنیانی. مثلا در قانون اساسی امریکا میتوان بنیانهای ان قانون را هم با دموكراسی عوض کرد اما اصل این بنیان رای دادن را نمیتوان دگرگون کرد.

2.       قاعده زرین تعمیم یافته


خوب دوستان عزیز بنده مدعی شدم ما در نقطه صفر تحقیق دو حق مادر را از رفتار مدعیان که مدعی مكاتب حق هستند انتزاع میکنیم. بنده وقتی بین این دوستان ان را انتزاع کردم به دوستان ان پیش فرض را عرضه کردم و گفتم دوستان رفتار تحلیلی مجموعه اینها نشان از این دو حق میکند. حالا که این را کشف کردم چگونه انرا تعمیم بدهم؟ چگونه بگم این حقوق کشفی هم مال من هم مال تو و غیر تو؟ اینکار با استفاده از قاعده زرین تعمیم یافته صورت می گیرد. یعنی اگر چیزی را بر خود میخواهی برای دیگری هم بخواهد و برعكس.

توجه کنید کشف این دو اصل یک چیز است وفای به آن یک چیز دیگر. ما بصورت تئوریک دو حق خود بنیاد کشف کردیم. اکنون التزام اخلاقی به ان دو حق را چه بر خود و چه بر غیر خود توسط قاعده زرین تعمیم یافته ایجاد می کنیم.

قاعده زرین تعمیم یافته از نظر من همان اولین حکم خداست و اولین الهام اوست و اولین هدایت عمومی اوست که در درون آدمیزاد است این تعمیم را انجام دهد. همان خدای شیخ عطار است در داستان سیمرغ. که سی مرغ همان سیمرغ است.

حداقل سه نظریه برای اینکه اصل تعمیم از کجا آمده اقامه شده است. بنده البته تا 6 نظریه هم دیده ام. از ذکر لیست این نظریه ها در این مقاله خودداری می کنم. برای اطلاع از آنها و خواندن مقاله اصلی مرجع [4] را مطالعه فرمایید.

3.      استقراء تام


همانطور که در مقاله تاملی درباره گناهان[5] ذکر کردیم، پژوهش ها نشان می دهد که در میان تمامی ادیان کلاسیک عالم، تنها اصل مشترک این نظام های فکری قاعده زرین اخلاق یا قاعده انصاف می باشد. این استقرا است و استقرا تام است. چون تمامی مکاتب کلاسیک عالم این اصل مشترک را پذیرفته اند و آن را توصیه کرده اند.

البته نمونه مبطل هم وجود دارد. بطور مثال می توان گفت نیچه و مومنینی به او چون هیتلر به این اصل معتقد نیستند. اما واقعیت این است که با بررسی نوشته ها و کتب آنها می توان فهمید که آنها در مقام نظر این اصل را قبول دارند ولی در مقام عمل آن را انکار می نمایند (برای توضیحات بیشتر به مقاله اصلی [4] مراجعه نمایید).

بدین ترتیب حق حیات و حق عرضه اندیشه برای انسانها با وجود داشتن مکتب مختلف و نظریات مختلف، با منطق ریاضی و با استقراء تام با استفاده از قاعده زرین اخلاق برای انسان ثابت می شود. شخصا استدلال منطقی بالا در اثبات حق حیات و آزادی اندیشه را بنیانی محکم و بسیار مناسب برای مناسبات امروزی میان حکومت و مردم، در عرضه بین الملل و ... می دانم. معتقد نیستم در گذشته و ادیان پیشین چنین حقوقی برای انسان ها قائل بودند. اما این حقوق ها را مفید فایده ، شایسته کرامت انسانی و استدلال مذکور را بنیانی محکم برای اثبات این حقوق برای انسان ها می دانم.

مصطفی ملکیان می گوید من خودم به‌هیچ‌وجه این‌طور نیستم که بتوانم تک‌آوایی را بپذیرم. من معتقدم، اگر فرهنگ ما پرآواتر شود، به خیر و برکت همه ما منجر خواهد شد. تک‌صدایی هیچ‌وقت نه فرد انسانی را به جایی رسانده، نه جامعه انسانی را. بقای اکوسیستم گیاهان به این است که تنوع هرچه بیشتر داشته باشد. اگر روزی شما تمام گیاهان روی زمین را ازبین ببرید و در سرتاسر آن فقط یک گیاه بکارید، خیلی زود کل زمین خشک خواهد شد. اکوسیستم، یعنی محیط بومیِ گیاهان و جانوران و انسان‌ها، با تکثر خودش ضامن بقای خود است. اگر همه انسان‌های یک جامعه مثل همه قرص‌های آسپرین عین هم بودند، جامعه بقا نداشت. هرچه جامعه، در ناحیه آراء و انظار، در ناحیه احساسات و عواطف، در ناحیه خواسته‌ها، در ناحیه گفتار، در ناحیه کردار، متنوع‌تر باشد پویاتر خواهد بود. بعضی‌ها گمان می‌کنند چنین جامعه‌ای ازهم خواهد پاشید و برای اینکه ازهم نپاشد و همبستگی اجتماعی حفظ شود باید همه را متحدالشَکل کنیم. متحدالشَکل‌شدن یک جامعه همان و نابودشدن آن همان، کمااینکه در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ اتحاد جماهیر شوروی دیدیم. چقدر سعی کردند نصف مردم دنیا را که تحت لوای حکومت‌های کمونیستی بودند عین هم بار بیاورند، ولی نشد. درست است که من فرصت نکرده‌ام کتاب‌هایی در همه حوزه‌های فلسفه اخلاق ترجمه کنم یا توصیه کنم،

این تک‌آوایی به جامعه‌تان زیان می‌زند. من بارها و بارها گفته‌ام همین‌طور که بوم‌شناسیِ محیط‌های زیستی، یعنی‌ محیط‌های گیاهی و جانوری، نه فقط به تکثر گیاهان و جانوران، بلکه به تنوع گیاهان و جانوران موجود، بستگی دارد، بوم‌شناخت فکری ما هم فقط به تکثر آراء و نظرات بستگی ندارد. حیاتش به این است که  نظرات تنوع داشته باشد. اگر من هزار نوع گیاه مختلف را که از هر کدام، هزار‌ فقره‌اش وجود دارد، بکَنم و بگویم به جای این یک میلیون درخت، و نهال و گیاهی که کنده‌ام، یک میلیون درخت و نهال و گیاهِ از یک نوع بکَنم، تکثرش همان یک میلیون است، اما چون تنوعش از هزار رسیده به یک، بوم‌شناخت زیستی، به من می‌گوید که تو تا سه سال دیگر، این گیاه را نخواهی داشت، این جانور را نخواهی داشت. آن چیزی که در بوم‌شناسی جانوری و در بوم‌شناسی گیاهی مهم است این است که نه تنها باید تکثر وجود داشته باشد، تنوع هم باید وجود داشته باشد و این در باب عالم انسانی به‌مراتب صادق‌تر است تا عالم گیاهان و جانوران. در عالم انسانی هم در عالم فرهنگ انسانی، از سایر عوالم و ساحت‌های زندگی انسانی مهم‌تر است که ما با تنوع سروکار داشته باشیم. این نکته خیلی اهمیت دارد. ما اگر گفتیم «هم زِ من می‌روید و هم می‌خورم/ کام قندم نِیْسِتان شِکّرم»، بزرگترین مشکلی که پیدا می‌کنیم این است که بعد از مدتی دیگر چیزی نداریم که از ما بروید و چیزی نداریم که از روییده خودمان بتوانیم مصرف کنیم.[6]


مراجع
[1] منظور استاد گمنامی می باشد که استدلال مطرح شده در این مقاله ابداع و ابتکار ایشان می باشد.
[2] مشروعیت به‌معنای قانونی‌بودن یا طبق قانون‌بودن است. سیسرون این واژه را برای بیان قانونی‌بودن قدرت به‌کار برد. بعدها واژه مشروعیت در اشاره به روش‌های سنتی، اصول قانون اساسی و انطباق با سنت‌ها به‌کار برده شد. پس از آن، عنصر «رضایت» نیز به معنای آن افزوده شد و رضایت، پایه و اساس فرمانروایی مشروع دانسته شد. در دوران مدرن برای نخستین بار ماکس وبر مفهوم مشروعیت را به صورت مفهومی عام بیان کرد. به عقیده او، مشروعیت بر باور مبتنی است و از مردم اطاعت می‌طلبد. قدرت فقط وقتی موثر است که مشروع بوده‌باشد.
[3] وقتی یک قاعده ای برقرار گردید، بدیهی است که مثال نقض آن نمی تواند مورد شمول خود آن قائده قرار بگیرد.

محدوده اجبار و اختیار

مجید نواندیش : متاسفانه امروزه کج فهمی در محدوده اجبار و اختیار برای بسیاری از جمله مردم وجود دارد. در این مقاله سعی می کنیم به بررسی این محدوده بپردازیم و توضیحاتی بیان کنیم. اصولی وجود دارد که رعایت آنها برای همه انسان ها التزام دارد. استاد گمنامی نام آن را دین الحق گذاشته است. این اصول در طول تاریخ متغیر است و در جوامع انسانی بسته به حرکت و در دیالکتیک با جامعه مشخص می گردد. بطور مثال امروزه می توان به حق حیات انسانی و محترم شمردن حق حیات، حق آزادی اندیشه، نفی نژاد پرستی، نفی خشونت پراکنی و نفرت پراکنی، پورنوگرافی کودکان و ... در کشورهای غربی اشاره نمود. بعضی به نفی انواع و اقسام تبعیض و نیز نفی پورنوگرافی هم نیز معتقد هستند. دین الحق اصولی است که آحاد یک جامعه و افراد یک جامعه به حکم عقل سلیم به لزوم اجباری بودن و رعایت کردن آن توسط افراد جامعه رسیده اند. در رعایت دین الحق التزام و پایبندی برای تک تک افراد جامعه وجود دارد و رعایت دین الحق برای همه انسان ها با هر مکتب و مسلکی لازم می باشد. حق آزادی اندیشه و آزادی بیان تا آنجا محترم است که نفی اصول دین الحق نماید و این مسئله نافی حق آزادی اندیشه و آزادی بیان بشر نمی باشد.

وجود قوانین مبتنی بر ممنوعیت نژاد پرستی در کشورهای اروپایی در همین راستا می باشد. اگر ممنوعیت نفی هولوکاست وجود دارد، بدین دلیل می باشد که نفی هولوکاست در اروپا توسط عامه نژادپرست آنجا صورت می گیرد و در جهت تطهیر هیتلر می باشد. اگر قوانینی در راستای حمایت از آزادی اندیشه و بیان وجود دارد در همین راستا می باشد. در پیام رسان های خارجی از جمله تلگرام قوانین ممنوعیت پورنوگرافی و خشونت پراکنی و نفرت پراکنی وجود دارد و گروه ها یا کانال هایی که به این امر مبادرت کنند بسته می شوند.
عمده سانسور اینترنت در کشورهای غربی هم مربوط به اصول توافق کرده در دین الحق در جامعه آنها می باشد. کشورهای اروپایی و علی الخصوص در آلمان بدلیل جنگ های جهانی، تبلیغ نژاد پرستی سانسور و ممنوع می باشد. سایت های مربوط به تروریسم و موارد دیگر که خارج از حوزه این مقاله می باشد در کشورهای غربی سانسور می شود[2][1].

سانسور این موارد در کشورهای غربی توجیه مناسبی در اجازه گسترش سانسور و اعمال آن در موارد دیگر نمی باشد. حکومت ها حق ندارند به بهانه درست بودن سانسور در این موارد اجباری، به سانسور و محدودیت آزادی اندیشه در زمینه منفعت های خود و مطامع خود بپردازند. محدوده اجبار و در بالتبع آن محدوده قابل قبول برای سانسور و محدودیت آزادی اندیشه مواردی می باشد که آحاد جامعه و مردم بر سر ممنوعیت آن متفق القول باشند. ملائکه با جمله قبل کاملا موافق هستند و آن را متناسب با شرایط امروزی انسان ها می دانند. حکومت ها حق ندارند به بهانه حفظ امنیت داخلی و ... در جهت مطامع شخصی خود جرایم امنیتی تعریف نمایند. حق انتقاد و شاید حتی توهین را نسبت به مسئولین و مقامات ممنوع نمایند. معتقدم درین موارد تفاوتی میان مسئولان و حاکمان صاحب قدرت و مردم عادی نباید قائل شد.

دین

اصول مشترک میان عمده ادیان الهی توحید و معاد می باشد. پیامبران همچون معلمان بشر بوده اند که انسان را به پرستش خدای یگانه، تبعیت از حق، رعایت اصول اخلاقی دعوت کرده اند. آنها پیروان خود را به تبعیت از دستورات دین فراخوانده اند و در ازای تبعیت از دستورات دین وعده بهشت و عدم رعایت آنها و گناه کردن وعده عذاب شدن و جهنم داده اند. آنها وعده بهشت و جهنم در حالی داده اند که آن بعد از مرگ انسان اتفاق می افتد. آیه و ما ارسلناک الا مبشرا و نذیرا خطاب به پیامبر چندین بار در قران ذکر شده است. این آیه بدین معنی می باشد:
و تو را جز بشارتگر و بیم دهنده نفرستادیم.

این آیه بدین معنی می باشد که وظیفه پیامبر فقط کار تبلیغی و فرهنگی می باشد. دقت کنید که در آیه عبارت عربی الا، که معنای انحصار می رساند آمده است. وظیفه پیامبر فقط بشارت و بیم دادن می باشد.

در آیه 256 سوره بقره آمده است:
لا إِکْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقي‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ
در دین هیچ اجباری نیست. و راه از بیراهه بخوبی آشکار شده است. پس هر کس به طاغوت کفر ورزد ، و به خدا ایمان آورد ، به یقین ، به دستاویزی استوار ، که آن را گسستن نیست ، چنگ زده است. و خداوند شنوایِ داناست.

در خطبه 27 نهج البلاغه امیرالمومنین خطاب به مردم کوفه می گوید:
به خدا سوگند شما در خانه ها فراوان، و زیر پرچم های میدان نبرد اندکید و من می دانم که چگونه باید شما را اصلاح و کجی های شما را راست کرد؛ اما اصلاح شما را با فاسد کردن روح خویش جایز نمی دانم.

در جای دیگری امیرالمومنین در اوصاف مردم کوفه می گویند:
لقد علمت انه لا يصلحكم الا السیف و لكن ما انا به مفسد نفسي لا صلاح الآخرين
به تحقيق دانستم كه شما مردم كوفه به راه راست نمي‌شويد مگر با شمشیر (كنايه از فضاي رعب و وحشت) ولكن من خودم را فاسد نمي‌كنم براي اصلاح ديگران.

ایشان از رفتار کوفیان شکوه می کند، همانگونه که حاکمان پس از او مردمان کوفه را با زور و شمشیر مجبور به اطاعت کردند.

پروردگار و ملائکه، حق انتخاب بر سرنوشت برای انسان قائل هستند. انسان ها مختارانه حق دارند سرنوشت خود را رقم بزنند. پایه دین بر اساس این حق انتخاب بنیان نهاده شده است. بهشت و جهنم و وعده آن وقتی معنا دارد که انسان امکان انتخاب در انجام دادن یا انجام ندادن دستورات دینی را داشته باشد. انسان در قبال عمل به یکی از دستورات دین وقتی سزاوار بهشت است که آن عمل را به میل و اختیار انتخاب کرده باشد.

اگر قرار به اجبار در انجام دستورات دین باشد، دیگر نیازی به معرفی جهنم نبود، کافی بود که وعده بهشت در قبال رعایت دستورات دین به متدینین بدهند. وقتی امری در همین دنیا اجبار دارد، مجازات عدم رعایت آن نیز در همین دنیا صورت می گیرد، دلیلی برای عذاب کردن در آخرت بدلیل عدم رعایت آن وجود دارد. دلیلی برای پاداش بهشت بعد از مرگ وی برای رعایت کننده آن نیز وجود ندارد. چون پاداش اخروی برای هنگامی است که فرد مختارانه نیت امر خیر کند و آن را انجام دهد. پاداش در قبال عمل مختارانه معنا می یابد.

دقت کنید که دین یک امر فردی است. اما برپایی حکومت یک امر اجتماعی است. حوزه دستورات مربوط به دین، با حوزه دستورات پروردگار مربوط به حکومت دینی با هم متفاوت می باشند. بطور مثال حدود و تعزیرات جزء محدوده برپایی حکومت دینی می باشد. بخشی از احکام تعزیرات و حدود مربوط به اعمالی چون دزدی و ... می باشد که لازم است در همه حکومت ها جرم تلقی شود و مجرم باید به مجازات برسد.

بنا بر عقیده من رعایت دستورات دین مبتنی بر اختیار می باشد. دین در محدوده اختیار انسان عمل می نماید. اینکه بطور مثال فقها رعایت قوانین جمهوری اسلامی از جمله قوانین راهنمایی و رانندگی را واجب شرعی میدانند، اشتباه و ناشی از کج فهمی محدوده دستورات دین می دانم. حقوقدانان به تناسب میان جرم و مجازات معتقدند. آیا کسی حق دارد آنچه خداوند در دین رعایت آن را مختارانه قرا داده است، به اجبار قرار دهند؟ آیا این زیاده روی و تجاوز از اندازه و از حد گذراندن که معانی طغی می باشد، نمی باشد[3]؟

آیات مدنی زیادی در مذمت نفاق وجود دارد. در آیات از نفاق در کنار کفر نام برده شده است. بنظر بنده حکومت اسلامی نباید عامل تقویت نفاق بین مسلمانان جامعه باشد و موظف است با زمینه های تقویت نفاق در جامعه مبارزه کند.

پس سیستم حکومتی و سیاست گذاری یک حکومت نباید در جهت تقویت نفاق باشد. باید این حق را برای مردم قائل باشد که ظاهر و باطن خود آنچه که هست نشان بدهند. سیاست های تقویت کننده نفاق در جامعه اشتباه است که مثال ها و مصادیق بارز آن در جامعه کنونی ما فراوان است. همین بس که بدانید اعتقاد به ابراز و زبان نیست بلکه به قلب و فکر است  و عمل به بزرگی و کوچکی نیست بلکه به درجه اخلاص نیت است. آیا واقعا در ظاهر اینها قابل اندازه گیری هستند؟ آیا ما می توانیم آدم ها را از نظر درجه تقوا و عدالت دسته بندی کنیم؟

سیستم نباید منافق پرور باشد. نباید امتیاز دنیوی برای به ظاهر مسلمان ترها، مومن ها، متقی ترها و ... قائل شد. اجازه دهیم پاداش آنها همان که خداوند می دهد باشد حالا اصل در آخرت و فرع در دنیا. اما امتیاز دنیوی و سیستماتیک قائل شدن موجب رشد نفاق و منافق در جامعه می شود. سبب می شود دنیاخواهان به دیانت روی می آورند و این نقطه آغاز مشکل می باشد. وقتی دین دکان می شود. طبق همین نظر کسب درآمد از طریق تبلیغ دیانت و انجام امور دینی و ... نیز اشتباه است.

بخشی از وصف منافقين در نهج البلاغه: اشك‏هايى [دروغين‏] دارند. به هم مدح و ستايش وام مى‏دهند و از يك‏ديگر انتظار پاداش [و ستايش متقابل‏] دارند. اگر چيزي را خواهند به اصرار خواهند و اگر مورد ملامت قرار گيرند، پرده دري كنند و اگر داوري كنند به اسراف گرايند. براي هر حقي باطلي مهيا كرده اند و براي هر راستي، كژي.....

اما ارتباط بین دین الحق و دین شرعی چه می باشد؟ اولویت اول با دین الحق و بعد با دین شرعی می باشد. بنظر بنده آموزه ها و دستورات دین شرعی که در تضاد با دین الحق می باشند، مطرود هستند و باید کنار گذاشته شوند. رعایت دین الحق شرط انسانیت و انسان بودن می باشد. باید یاد بگیریم اول انسان باشیم بعد اگر خواستیم می توانیم متشرع هم باشیم. همانطور که هم ذکر شد اصول دین الحق متغیر و در جامعه توسط آحاد جامعه مشخص می گردد و دارای حرکت و در ارتباط با رشد و حرکت جامعه مشخص می گردد.

تذکر مهم: بنده با پروردگار و ملائکه در ارتباط می باشم. سعی می کنم سخنان و پیام های آنان را به شما منتقل نمایم. سعی می کنم در بعضی مواقع اعتقادات خود را صحت سنجی نمایم و نظر پروردگار و ملائکه را هم جویا شوم. سعی می کنم جویای حق باشم و بر مبنای حق سخن بگویم. اما بنده یک روشنفکر هم می باشم. همچنین نوشته هایی از بنده یا دیگران وجود دارد که مربوط به زمانی می باشد که بنده با پروردگار و ملائکه ارتباط نداشتم یا فقط در حالات استثنایی و موارد خاص ارتباط داشتم. بر حسب روشنفکری، ممکن است نظرات و نوشته هایی ارائه کنم که نظرات خودم می باشد یا مربوط به گذشته باشند. لزوما ممکن است درست نباشند و دارای اشتباه باشند. بنابراین ارتباط بنده با پروردگار و ملائکه نباید در شما این باور را بوجود بیاورد که تمامی نوشته های من درست و عاری از خطا می باشند. پروردگار حافظ دین خود می باشند نه حافظ بنده خود. لزوما در تمامی موارد اظهار نظر نمی نمایند.

مراجع
[2]                                                                                                          
[3] https://dictionary.abadis.ir/fatofa/%D8%B7%D8%BA%DB%8C/


واکاوی ادیان و پیامبران

مجید نواندیش : ادیان هر کدام دارای هدف گیری و جهت گیری هایی می باشند. این اهداف و جهت گیری در طول زمان پیامبر آن دین می تواند تغییر کند. بطور کلی رسالت دین مسیحیت و عیسی ارتقاء دین یهودیت بوده است. اما دین اسلام یک دین نوین بوده است.

جبرییل امین در مورد ادیان و پیامبران از جانب پروردگار می فرماید:
دستورات و احکام دین بر پایه اعتقادات آن قوم و زمان خود تعیین و مشخص می گردد. مواردی از اعتقادات که لازم بدانند ارتقاء می دهند. یا دستورات جدید می دهیم. اما بنا بر عدم مخالفت با اعتقادات پایه آن قوم و حفظ آنها می باشد. اینگونه مخالفت ها و ناسازگاری ها هم با دین جدید کمتر می شود. برای شما درک این مسئله سخت و دشوار است و ما این مسئله را درک می کنیم. اما لازم است که تاریخ را بدانید و بفهمید. اعتقادات، محدودیت های آن دوران را بفهمید تا بتوانید دلایل تصمیم گیری ما را بهتر درک کنید.. این یک پیام عمومی است برای عامه مردم. حفظ و نگهداری اعتقادات آن قوم و قرار دادن آن جزء ادیان، به معنای درست بودن همیشگی آنها نیست. بلکه خاص آن زمان و زمان و مکان خاص خود می باشد. باید قوانین حاکم بر همه ادیان و اجزاء مشترک آنها را بفهمید تا با اندیشه ها و اعتقادات عامه ما بیشتر آشنا شوید. آنها اصل دین می باشد. ما در زندگی خصوصی پیامبران اینکه همسر بگیرند، چند تا همسر بگیرند دخالت نمی کنیم. ما در شیوه و روشی که پیامبر برای توسعه دین و پیروزی حقانیت انتخاب کند پیامبر را آزاد می گذاریم. کمک و راهنمایی در جهت پیشبرد حق می کنیم. اما مانع نمی شویم. ممکن است در شیوه ای که انتخاب می کنند بعضی دارای نقطه قوت، بعضی دارای نقطه ضعف هایی باشد. ما این ها را می پذیریم و دخالت نمی کنیم. دین بر حسب نیاز می آید. پیامبران بر حسب ضرورت برگزیده و انتخاب می شوند. محدودیت ها وجود دارد. یک نعمت نیست. اگر بر ژاپن پیامبر نفرستادیم چون نیازی احساس نکردیم. مردم آنجا بر پایه و راه و روش درستی زندگی می کردند. اگر پیامبران دسته بندی شده اند، برخی سخن از تناسخ گفته اند، برخی سخن از معاد، برخی دو قطب خیر و شر، مصلحت ما اینطور ایجاب کرده است. تجربه های معنوی منحصر به فرد هستند. هر پیامبری به فراخور حال معنوی از تجربه معنوی بهره مند شده است و برداشت هایی داشته است. این برداشت ها می توانسته صحیح یا حتی غلط باشد. این ارتباط به میزان بهره مندی و برداشت پیامبر از تجربه معنوی خود داشته است. ما به زور چیزی به خورد کسی نمی دهیم حتی پیامبران. همین که اصول دین و آن اجزا مشترک به هر نحوی برقرار شود و حداقل ها برآورده شود برای ما کفایت می کند. هر دینی رسالت و اهدافی داشته است. عیسی ارتقاهای خاص به یهودیت داده است و به رسالت خود عمل کرده است. هدف تعطیل کردن دین یهودیت نبوده است. ارتقاء بوده است با اهداف خاص و مد نظر ما فرشتگان. دین یهودیت برای مسیحیان کماکان برقرار است. اشتباه کرده اند که آن را تعطیل کرده اند. برداشت های اشتباهی از رفتار شخصی عیسی داشته اند. عیسی اگر شراب خورد، رفتار شخصی بوده است، اشتباه کرد. حکم پیشین تعطیل نمی شود. اما درباره داستان پیامبران غلو کرده اند. بعضی را خود ساختیم، بعضی مردم. بخاطر اینکه اخلاقی  و حامل پند و اندرز بوده اند و دانستن آنها برای مردم مفید فایده بوده است. ما اینگونه عمل می کنیم و بنظر خودمان مرتکب اشتباه هم نشدیم. عاقلانه تصمیم گرفتیم و حق را پیروز گرداندیم با توجه به شرایط زمان و مکان. شما هم سعی کنید واقعا حق جو باشید و بسته به شرایط عاقلانه تصمیم بگیرید. لازم نیست پیرو پیامبران باشید. عاقلانه عمل کنید و حق را بسط و گسترش دهید. خودخواه نباشید. نپندارید آنچه می گویید 100% صحیح است. ممکن است خطاکار شما باشید. شناخت حق سخت نیست بشرط آنکه گرفتار دنیا نشوید و پاک بتوانید فکر کنید. این است پیام ما برای شما مردم. جبرییل بودم. 

ملائکه از جانب پرودگار می گویند:
می گویند تا وقتی که لزومی وجود نداشته باشد با باورهای سنتی مردم، خرافات و اعتقادات آن ها مخالفت نمی کنیم. چون مخالفت ها و اصطکاک ها بیشتر می شود و امکان شکست پایداری و عدم پیروزی حق وجود دارد. وحدت رویه بین ادیان هم تا بتوانیم حفظ می کنیم مگر بر خلاف رسالت آن دین باشد.

در میان ادیان الهی شباهت های زیادی وجود دارد. محققان اعتقاد به توحید و معاد را از جمله اصول مشترک میان ادیان الهی معرفی کرده اند. شخصا، یکی از معیارهای مهم برای شناخت ادیان الهی را دستورات آنها می دانم. معتقدم اگر دینی دارای دستورات اخلاقی خیر بود آن دین دارای پایگاه الهی می باشد. در ادامه سعی می کنیم به معرفی مختصر وقایع زمان فرعون اخناتون بپردازیم:

اخناتون

آخِناتون یا اَخِناتون (به‌معنای کسی که برای آتون سودمند است) نام آغازینش امن‌هوتپ (یا آمنحوتپ) چهارم (آمُن‌هوتِپ به‌معنای آمون خرسند است) فرعون مصر باستان میان سال‌های ۱۳۵۲–۱۳۳۶ (پیش از میلاد) یا ۱۳۵۱–۱۳۳۴ (پیش از میلاد) بود. وی که از دودمان هیجدهم بود دینی یکتاپرستانه را بنیاد نهاد که خدای آن آتون نام داشت.[1]

ویکیپدیا می گوید مصریان در آن هنگام خدایان متعدد را می‌پرستیدند. اما اخناتون به یگانه‌پرستی روی آورد. او از دو معمار که در استخدام پدرش بودند سرود خورشید شهر تب را شنید:
ای آفریدگار که زمین را آفریده‌ای، … آفریدگار بزرگ که برای خلقت هزاران مخلوق رنجی عظیم برده‌ای…
آن که هرروز بر تمامی زمین می‌گسترد و همه جنبندگان زمین را می‌نگرد…
هر روز هر زمین او را هنگام طلوع می‌ستاید و به او نماز می‌گزارد.

وی با شنیدن این سرود و با گرایشی که به یکتاپرستی داشت بر آن شد که خدای ملی مردم مصر را که آمون بود تغییر دهد و به خدای خورشید، آتون روی آورد. او نام خویش را نیز از آمنهوتپ به اخناتون (ستایش‌گر آتون) تغییر داد. وی دستور داد که در سراسر مصر آتون را بپرستند و او را خدای یکتا بدانند که خالق و حافظ همه موجودات است.

برخی محققان از جمله احمد عثمان آخناتون را همان پادشان مصر در زمان یوسف پیامبر دانسته اند[2]. زیگموند فروید در کتاب موسی و یکتاپرستی، موسی را در دوره اخناتون می‌داند. فروید نتیجه می‌گیرد که موسی به دین یکتاپرستی آتُن گرایش داشته اما به علت سست شدن قدرت امپراتوری پس از اخناتون و طرد دین اتن توسط مصریان، موسی این دین را به‌جای ادامه در مصر، به قوم یهود منتقل می‌کند.[3]
پیش از یکتاپرستی و شروع به پرستش آتون، مردم مصر خدایان آمون را می پرستیدند. وی دستور داد نام تمام خدایان غیر از آتون از نوشته و ساختمان های مصر حذف کنند و فقط از آتون یک نقش بر اماکن عمومی قرار گیرد که همان نقش خورشید است. بعضی گفته اند آتون همان خورشید بوده است و خورشید را می پرستیدند. در شعری از وی آمده است:
وه که برآمدن تو از افق آسمان چه زیباست
ای آتون زیبا و ای سر چشمه زندگانی
در آن هنگام که از مشرق طلوع می کنی
سراسر زمین را به زیبایی خود آکنده می سازی
....
ای خدای یگانه که هیچ کس قدرت تو را ندارد
تو زمین را آن چنان که خواستی آفریدی
در آن هنگام خود تنها بودی[5]

منتقدین در مقابل می گویند در کتاب سینوهه پزشک فرعون، نام و اثری از حضرت یوسف یا موسی یافت نمی شود[4] و هیچ اثری از حضرت یوسف یا موسی در نوشته های یافت شده آنطور که نقل شده است وجود ندارد.

جبرییل امین درباره چرایی دعوت پیامبران به توحید می گوید:
اما توحید، چرا با شرک مخالفیم؟ چون شرک باعث ضعف فکری، اندیشه و سستی پایداری انسان نسبت به خیر می شود. تعدد خدایان انسان را گیج می کند. پیشنهاد میکنم درباره الهه ها و خدایان یونانی تحقیق کنی. هوای نفس توسط الهامات شر به برداشت ها از خدایان مختلف اضافه می گردد. تناقض دارند. توسط انسان های امروزی قابل باور نیستند. همچون مقدس دانستن گاو توسط هندی ها. لذا خدا را غیر قابل دید، فرای آسمان ها قرار دادیم. یکی کردیم. صراط مستقیم یکی است. حق یکی است اما راه های شر فراوان است. آن صراط مستقیم به خدا ختم می شود. آن را خدا حق نامیدیم. آن را خدایی نامیدیم. یک نسبت شرفی است. بشر را از تناقض، خطا، اشتباه، نجات دادیم. خدا را مظهر همه خوبی ها معرفی کردیم تا بشر دچار ضعف فکری، اندیشه نشود. سعی کند خدایی زندگی کند، خمودی پیدا نکند. حالت کرنش و تعظیم نسبت به اشیاء و دیگر موجودات کره زمین پیدا نکند. انسان دوست دارد قدرت برتری وجود داشته باشد. این حقیقت است. نیاز دارد. ما سعی کردیم این نیاز را برآورده کنیم، در جهت و راه درست. از این نیاز برای جهت خیر استفاده کردیم. جبرییل بودم.تمام.

بطور کلی پروردگار و ملائکه تصور می کنم سعی کرده اند از نیازها و امیال انسانی، رسوم زمان و عرف زمان پیامبران در جهت اهداف مثبت و حق بهره برداری کنند. بطور مثال حج یک رسم مربوط به مشرکان مکه بود. اما پروردگار و ملائکه از آن برای حفظ اسلام و برقراری اتحاد بین مسلمانان بهره برداری کردند. جنبه ها و رسوم مثبت آن را حفظ کرده اند و جنبه ها و رسوم منفی آن را منع کرده اند. یا افتخار به حمیت، قوم و نژاد در میان اعراب زمان پیامبر مرسوم بوده است. شاید کمی ریشه نژاد پرستی داشته است. پروردگار و ملائکه سعی کرده اند از آن در جهت حفظ دین و گسترش حق استفاده کنند. پروردگار و ملائکه این مطلب را تایید می کنند و بصورت غیررسمی میگویند همینطور است.

ملائکه درباره بودا و آخناتون از جانب پروردگار می گویند:
در همه اوقات، انسان ها توانایی پذیرش خدای نامحدود غیر دیدنی را نداشته اند. مانند بودا، مانند آخِناتون. خورشید را مظهر خدا و تک خدایی گرفتند. در مورد بودا فقط سعی کردیم شرک را بزداییم. مهم زدایش شرک و چند خدایی که باعث تناقض، سستی منطق و اندیشه انسان ها میشده است بوده است. خدا دعوت به خیر می کند. بودا هم دعوت به خیر میکرد بدون نام بردن از خدا. توان پذیرش خدای نامحدود در میان آن همه خدای محدود، شئی و موجوداتی که می پرستیدند وجود نداشت.

ادیان الهی مختلف در جهان همچون زرتشت، صائبین، یهودیت، مسیحیت، بودایی، اسلام دارای شباهت و اشتراکات زیادی می باشند. عموما از خدای یگانه و نفی شرک، یا فقط نفی شرک، سخن گفته اند. همچنین به جزاء و پاداش چه بصورت کارما یا بصورت تناسخ یا بصورت معاد معتقد می باشند. همگی آنها در دعوت به رعایت اصول اخلاقی مشترک می باشند. عبادات میان آنها ، نماز، روزه، غسل و ... دارای اشتراکات و بصورت پایه ای مشابه می باشد که در این نوشتار برای تخلیص کلام، از توضیح و شرح این ادیان و بیان اشتراکات آنها خودداری می کنیم. زرتشتی ها، صائبین، مسلمانان نماز دارند. مسیحیان روزه و غسل دارند. شباهت های زیادی میان احکام یهودیت و مسلمانان وجود دارد. از نظر دینداران این نشان دهنده این می باشد که ادیان تصادفی بوجود نیامده اند بلکه منشاء یگانه دارند. اگر پیامبران صرفا می خواستند حرف گذشتگان را تکرار کنند می تواند مبلغ همان دین های قبلی همچون یهودیت و ... شوند و در راستای گسترش آن دین مشابه بسیاری از افراد مبلغ و روحانی تلاش کنند. اگر هم مصلح اجتماعی و انسانی بودند، سخن گفتن از خدای یگانه و معاد رفتار طبیعی یک مصلح اجتماعی به تنهایی و سر خود نیست. یک مصلح اجتماعی سعی می کند همچون آیین شینتو در ژاپن [6] به خانواده، جامعه، ملت، وطن دوستی و ... بپردازد. معیارهای اخلاقی عمل کردن را شرم، جوانمردی و مقاومت قرار می داد. سخن گفتن از ادعای غیرقابل باوری همچون خدای یگانه، وعده حیات پس از مرگ و معاد کار یک مصلح اجتماعی نیست. اما آتیست ها و غیر دینداران معتقدند که ادیان از روی یکدیگر کپی شده اند. در حالیکه بنظر من پراکندگی جغرافیای و زمانی ادیان نافی این نظر می باشد. اکنون نگاهی به پراکندگی جغرافیایی و زمانی ادیان می پردازیم.

زادگاه و زادروز زرتشت دقیقاً روشن نیست، هرچند زمان زایش او ۶۰۰ تا ۱۲۰۰ پیش از میلاد مسیح گمان زده می‌شود[7]. امروزه بیشتر دانشمندان بر آنند که زرتشت بین 1000 تا 1200 سال پیش از میلاد می زیسته است[8]. امروزه بیشتر دانشمندان ایران شناس، زادگاه زرتشت را خوارزم دانسته اند.

اخناتون 1300 سال پیش از میلاد و یهودیت در مصر حدود 1250 سال پیش از میلاد گفته اند. مسیحیت در روم حدود 600 سال قبل از اسلام روی داده است. اسلام در عربستان اتفاق افتاده است. بودا در هند حدود 566 تا 486 سال پیش از میلاد می زیسته است[9]. مرجع [10] با بررسی داده های تاریخی به این نتیجه رسیده است که ابراهیم 2000 سال قبل از میلاد در کنعان که محدوده اسراییل ، اردن و ... امروزی می شود، می زیسته است. کنفوسیوس نیز 551 سال پیش از میلاد در چین می زیسته است[11]

با بررسی تاریخ یهودیت، مسیحیت، بودا و کنفوسیوس، بنظر می آید زمان ظهور و بروز پیامبران صاحب شریعت از یک سری زمانی با دوره تناوب 600 سال تبعیت می کند و بنظر می آید در آن نظم خاصی وجود دارد. سری زمانی مجموعه ای از داده های آماری است که در فواصل زمانی مساوی و منظمی جمع آوری شده باشد[12]. بنظر می آید بعد از هر 600 سال نیاز ارائه یک دین و شریعت جدید احساس می شده است.

همچنین اگر پراکندگی جغرافیایی را با در نظر نگرفتن کنفوسیوس که در محدوده چین بوده، مورد بررسی قرار دهیم، می توان گفت:
مصر و ایران با هم در 1200 سال پیش از اسلام
روم و هند با هم در 600 سال پیش از اسلام
عربستان
 
با بررسی نقشه ، پراکندگی جغرافیایی ادیان اینطور است که تقریبا دارای بیشتر فاصله جغرافیایی از یکدیگر می باشند. تقریبا می توان گفت عربستان در وسط قرار گرفته است و ما بین عربستان پراکندگی جغرافیایی توزیع ادیان صورت گرفته است. چطور وقوع تقریبا هم زمان و با چنین فاصله ای را منکران ادیان و آتیست کپی کردن ادیان از یکدیگر می دانند؟ زرتشتی و یهودیت تقریبا در یک زمان، بودایی و مسیحیت هم تقریبا در یک زمان ارائه شده اند. بعد هم اسلام ارائه شده است. من منکر تاثیر گذاری متقابل ادیان بر یکدیگر نیستم. مانند تاثیر گذاری دین مهر پرستی بر مسیحیت، زرتشت بر صائبین. اما اینکه تمام آنها را کپی و برگرفته از یکدیگر بدانیم ادعایی عقلانی و خردمندانه بنظر نمی آید.

احادیثی وجود دارد که کعبه را وسط و میانگین دنیا دانسته اند:
علت اينكه خانه كعبه در وسط زمين است اينست كه خانه كعبه موضعى است كه از زير اين موضع زمين منبسط شد (اولین نقطه‌ای که از آب بیرون آمد) ...، و خانه كعبه اول بقعه‏اى است كه در زمين بنا شد، چرا که آن وسط زمين است[13].
كعبه را از آن روز كعبه ناميده‏اند كه در ميانگين دنيا جاى دارد[14].

شاید دلیل بیان این احادیث تقریبا ما بین بودن عربستان در توزیع پراکندگی جغرافیایی ادیان باشد. البته دلایل دیگری هم شاید بتوان در نظر گرفت. دلایلی همچون میانه بودن عربستان در تمدن های قدیم دنیا و یا اینکه کلا به این منطقه خاور میانه گفته می شود چون میان خاور دور و خاور نزدیک می باشد. موضوع وسط بودن عربستان یک موضوع فرعی و حاشیه ای می باشد. مسئله مهم این است که ادیان بجز اسلام تقریبا در یک زمان و در یک فاصله جغرافیایی زیاد نسبت به یکدیگر عرضه شده اند.

امروزه بیشتر دانشمندان اعتقاد دارند که زرتشت بین 1000 تا 1200 سال پیش از میلاد می زیسته است که تقریبا همزمان با یهودیت می شود. بنده از محققان کسی ندیدم که مدعی تاثیر گذاری متقابل زرتشت و یهودیت باشد. اما کافی است اصول این دو دین و دستورات اخلاقی و تکالیف این دو را مورد بررسی قرار دهید. متوجه شباهت بسیار خواهید شد. تا قبل از این دو دین هم دین دیگری به گواه تاریخ نه شرع، وجود نداشته است که تصور کنیم این دو از یک دین اصلی دیگر هر دو کپی شده اند.

إِنَّ في‏ ذلِکَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهي‏ (طه، 128)
مسلّماً در این امر ، نشانه های روشنی برای خردمندان است.

تعداد کسانی که بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ادعای نبوت کرده اند؛ بسیار می باشند. آمار درست آنان در دست نیست. برخی از این مدعیان در زمان پیامبر(ص) و اصحاب و برخی بعد از پیامبر(ص) بوده اند [15]. از جمله معروف‌ترین آنها مسیلمة بن ثمامه بود که خود را شریک پیامبر در امر نبوت می‌دانست، و اسود عنسی و طلیحه بن خویلد و... که هر یک در منطقه‌ای بودند.[16] در همان منطقه عربستان بعد از پیامبر و مشاهده موفقیت وی افرادی ادعای پیامبری کرده اند. امروزه نه نشانی از دین نه نامی از کتاب آنها باقی نمانده است. اینکه گفته شود پیامبران صاحب شریعت مانند این افراد دروغگویانی بیش نموده اند در حالیکه امروزه حدود حداقل 88% جمعیت دنیا به این ادیان معتقد هستند، زیر سوال می برد. هدف از ارائه این مقاله اثبات درستی ادیان برای آتیست ها و بی دینان نیست. هدف زدن تلنگری می باشد که مسئله ادیان الهی و پیامبران نیازمند بررسی مطالعه و راستی آزمایی بیشتری می باشند.

مراجع
[2] Yuya's titles included "Overseer of the Cattle of Amun and Min (Lord of Akhmin)", "Bearer of the Ring of the King of Lower Egypt", "Mouth of the King of Upper Egypt", and "The Holy Father of the Lord of the Two Lands", among others. For more see: Osman, A. (1987).  r in the Valley of the Kings: solving the mystery of an ancient Egyptian mummy. San Francisco: Harper & Row. pp.29-30
[3] فروید، زیگموند. موسی و یکتاپرستی. ترجمه قاسم خاتمی. پیروز، ۱۳۴۸
[4] سینوهه پزشک فرعون، ترجمه و تألیف ذبیح‌الله منصوری
[5] https://article.tebyan.net/84208/%DB%8C%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A2%D8%AE%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7
[6] https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%88
[7]  CHRONOLOGY OF IRANIAN HISTORY PART 1 iranicaonline.org
[8] https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%AA
[13] عيون أخبار الرضا ع-ترجمه آقا نجفى، ج‏2، ص: 323
[14] من لا یحضره الفقیه

شبهات: هدایت عامه و پیامبران

مجید نواندیش : یکی از شبهات جدی که منتقدان ادیان وارد می کنند این است که چرا پیامبران تنها عمدتا در خاورمیانه مبعوث شده اند؟ چرا پیامبرانی برای هدایت مردم هندوستان، چین، ژاپن، و ... مبعوث نشده است. مگر نه اینکه خداوند وظیفه هدایت عامه مردم را بر عهده دارد، پس چرا پیامبرانی در این نقاط مبعوث نشده اند؟ در این مورد در گذشته بسیار اندیشه کردم و مدتی برای خودم سوال جدی بود. همانطور که به کرات اشاره شده است ادیان یهودیت، مسیحیت و اسلام ادیان ابراهیمی نامیده می شوند. گفته شده است که یهودیت و مسیحیت از طریق اسحاق و اسلام از طریق اسماعیل به ابراهیم می رسند[1].

در قران دعاهای مختلفی از حضرت ابراهیم آمده است. در آیه 124 سوره بقره آمده است:
و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی بیازمود ، و وی آن همه را به انجام رسانید ، [ خدا به او ] فرمود: «من تو را پیشوای مردم قرار دادم.» [ ابراهیم ] پرسید: «از دودمانم [ چطور ] ؟» فرمود: «پیمان من به بیدادگران نمی رسد.»

مفسران گفته اند خداوند قبول کرد امامان و پیامبران از ذریه ابراهیم باشند بجز ظالمین. بنظر من این باعث بروز محدودیت هایی شد و خداوند در نقاط دیگر زمین مجبور شد مردم را بطور غیر مستقیم هدایت نماید. شخصا به این نتیجه رسیدم که پیامبران می توانند دعاهای شخصی داشته باشند که خداوند به اجبار آن را مستجاب می کند و این باعث بروز محدودیت ها و مشکلاتی شده است که نتیجه چندان درستی هم نبود و توضیح درست در آینده خواهد آمد.

همچنین وقتی در عقاید بطور مثال بودا غور می کنیم احترام به طبیعت، اجزای طبیعت و ... را می بینیم. بودا می گوید: پس بدانید که همان سرآغاز حکمت و آگاهى از حقیقت است. از نیکو نیکو پدید مى‌آید و از بد بد. این نخستین قانون زندگى است و همه چیزهاى دیگر بر این قانون استوار است. یا می گوید: «راه میانه، میان لذت و رنج است که از راه هشتگانه به دست مى‌آید. راه هشتگانه هشت قانون بزرگ زندگى را مى‌آموزد: پرهیز از آزار جانداران، پرهیز از دزدى، پرهیز از بى عفتى، پرهیز از دروغ، پرهیز از مستى، پرهیز از بدگویى، پرهیز از خودخواهى، پرهیز از نادانى و پرهیز از دشمنى. البته لازم به ذکر است که بودا به وجود خدای ناپیدا اشاره ای نکرده است و تنها نفی خدایگان متعدد را کرده است.

بنظر بنده این سخنان همان مشابه سخنان پیامبران می باشد. بودا هم با خلوت گزینی و دوری از مردمان و مراقبه ... به این نتایج دست یافته است و مسلما بودا جزء اولیاء الهی و مشابه پیامبران بوده است. همینطور افراد مشابه همچون کنفوسیوس، سقراط، افلاطون، ارسطو و ....

حتی فقیهان و مفسران نیز این قضیه را پذیرفته اند. بطور مثال بسیاری بودا را همان بوداسف یا یوداسپ دانسته اند. در لینک [2] آمده است: از بسیاری تعبیرات موجود در این روایت می‌توان دریافت که یوذاسف در نظر صدوق و همه کسانی که آن را پذیرفته و ترویج کرده اند، مقام نبوت داشته است. چنانکه مجلسی، ذیل روایتی که در آن امام علی علیه السّلام به «بوداسکفت» تشبیه شده، آورده است: و گفته‌اند که آن، نام شاهزاده‌ای است که بلوهر به سراغ وی آمد و پیامبر شد. اقبال لاهوری نیز نبوت بودا را تصدیق کرده و محمدحسین آل کاشف الغطا او را با عنوان «النبی الهندی» یاد کرده و برخی مانند فرید وجدی نبوت بودا را بعید ندانسته اند. برای اطلاعات بیشتر در زمینه پیامبر بودن بودا می توان به لینک های [3] و [4] مراجعه نمود.

همچنین آقای جوادی آملی می گوید: تاریخ مدرن خاورمیانه نشان می‌دهد، ارسطو و سقراط و ... همه از شاگردان حضرت ابراهیم‌(ع) بودند، چون تا آن زمان مردم خاورمیانه یا ملحد بودند و یا مشرک؛ حضرت ابراهیم برای اولین بار برای توحید برهان اقامه کرد و بعد از آن دنیا فهمید چه خبر است؛ بنابراین فکر ابراهیمی تمام خاورمیانه و یونان را فرا گرفت و ارسطو و سقراط‌‌ها تربیت شدند.(برگرفته از شیعه آنلاین به نقل از آیت الله جوادی آملی)[5].

واقعیت این است که بنظر من، بودا، کنفوسیوس، ارسطو و ... در کنار پیامبران از نسل ابراهیم، جزء اولیاء الهی و هدایت کننده بشر بوده اند. احتمالا فقط به پیامبران نسل ابراهیم وحی شنوایی از طریق فرشتگان شده باشد. ولی به دیگران وحی بصورت الهامات فکری و ... صورت گرفته است. هر کسی برای خود برداشتی داشته است. یکی به این نتیجه رسیده که خدایی وجود ندارد. یکی بیشتر به انسان و اخلاق و روابط همچون کنفوسیوس پرداخته است. افراد دیگری همچون ارسطو، سقراط و ... برداشت های دیگری داشته اند.

رسول و نبی

در آیات قرآن کریم به پیامبر «نبی» و «رسول» گفته می‌شود. در برخی آیات واژه نبی و جمع آن «انبیاء» یا «نبیین» به کار رفته است و در برخی آیات، «رسول» و جمع آن «رُسُل» ذکر شده است. در پاره‌ای آیات نیز هر دو واژه نبی و رسول بیان شده است.

نبی و رسول در لغت و کاربرد با یکدیگر تفاوت دارند؛ نبی به معنای صاحب خبر مهم و رسول به معنای رساننده پیام است. علاوه بر آنکه نبی تنها درباره کسانی به کار می‌رود که از سوی خداوند داری خبری خاص شده‌اند اما رسول برای انسان، جن، فرشته و حتی حیوانات نیز به کار رفته است.[6]
آنچه از احادیث بر می آید این است که فرق نبی و رسول آن است که نبی در خواب واسطه وحى را مى‏بيند، و وحى را ميگيرد، ولى رسول كسى است كه فرشته حامل وحى را در بيدارى مى‏بيند، و با او صحبت مى‏كند[7]. آنچنانکه در روایتی از امام باقر (ع) نقل شده كه رسول، آن كسى است كه‏ جبرئيل در برابر او مجسم مى‏شود، و او جبرئيل را مى‏بيند و با او سخن مى‏گويد. نبى، آن كسى است كه در خواب مى‏بيند مانند خوابهائى كه ابراهيم خليل مى‏ديد و مانند آن خوابها كه رسول خدا مى‏ديد پيش از وحى[8]. یا در روایت دیگری از آن امام نقل شده است كه فرمود"پيغمبر كسى است كه در خواب مى‏بيند و آواز را مى‏شنود و فرشته را به چشم نبيند و رسول كسى است كه آواز فرشته را بشنود و در خواب ببيند و فرشته را هم به چشم بنگرد[8].

بنظر این احادیث مورد توجه و منابع اصلی دکتر سروش برای رسیدن به فرضیه وحی، رویای رسولانه، باشد. بنظر من یا امام یا روایت کننده در مورد نبی و رسول دچار سهو شده است و این دو برعکس توضیح داده شده اند.

جبرییل امین از جانب پروردگار می فرماید:
اما رسول کسی است که به او الهام می کنیم. بدین صورت او و خلق را هدایت می کنیم. اما نبی یا پیامبر فرستاده ماست. با ما ارتباط مستقیم دارد. هدف و رسالت دارد. کار او تبلیغی است. این دو متفاوتند. رسول مطلع نیست که الهام از سوی ماست. اما نبی مطلع است. بودا رسول بود اما زرتشت نبی. رسولان بسیارند اما نبیان کم. لازم به ذکر است، یونانیان باستان ضعف اندیشه، سستی اراده نسبت به الهه هایشان نداشتند، عقاید زشت و مزخرفی داشتند که امروز مضحکه مردم است. اما عاقل و اندیشمند بودند. نبی انجا نفرستادیم. اما رسولانی داشتیم. اما نبی را فقط از نسل ابراهیم انتخاب کردیم. چون وی درخواست کرد و ما اجابت کردیم. محدودیت هایی ایجاد کرد. اما هندلش کردیم. بدانید و آگاه باشید، ملهم یا رسول خود آگاه نیست از رسالت خویش. اما نبی آگاه است. تمام. جبرییل بودم.

همانطور که مشاهده شد جبرییل امین بخش فرضیه بنده درباره اجابت دعای حضرت ابراهیم را تایید نمود.

پروردگار از طریق جبرییل امین درباره دلیل اجابت نمودن دعای ابراهیم و انتخاب نسل پیامبران فقط از ذریه او می فرمایند:
اما بدانید و آگاه باشید، رسولان و پیامبران بر ما حقی دارند. ما موظفیم دعاهای انان را اجابت نماییم. حتی اگر به صلاح و مصلحت عموم نباشد. اینطور نیست همه چیز به دلخواه ما باشد. ما هم وظایفی داریم و حقوقی بر عهده ما می باشد.

پروردگار می فرمایند:
ابراهیم درخواستی داشت و ما اجابت کردیم. اما این بدین معنی نیست که ما شما را به حال خود رها کردیم. محدودیت های جدی برای ما ایجاد کرد. ابراهیم بر ما حقی داشت و ما بر او حقی. تمام. کلام پروردگارت بود.

ملائکه از جانب پروردگار می گویند:
او حاضر شد اسماعیل را برای رضای خداوند قربانی کند. این امتحان پروردگار بود تا مشخص شود چقدر حاضر است بخاطر رضای خداوند از حتی نزدیکترین ها به خویش حتی فرزندش بگذرد. او در این امتحان سربلند بیرون امد و حقی بر پروردگار واجب گردید. ما این امر پوشیده و مکتوم نگهداشتیم. اما اکنون لازم است که فاش گردد و بدانید.

ملائکه از جانب پروردگار می گویند:
بدانید زرتشت از بستگان نسبی ابراهیم بود.

ملائکه از جانب پروردگار می گویند:
کنفوسیوس رسول بوده است.

پروردگار سخن می گویند:
بدانید و آگاه باشید! زرتشت نتوانست پیامبر اولوالعزم باشد چون دارای عزیمت و اراده قوی نبود و در انتها گرفتار نیروهای شر گردید. تمام. والسلام.

مراجع
[1] https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85
 [7]موسوى همدانى، ترجمه المیزان، چ دفتر انتشارات اسلامى، قم‏ 1374ش‏، ج 1، ص 420
[8] مرحوم کلینی، الكافي، چ دار الكتب الإسلامية، تهران، 1365 ه ش، ج 1، ص 176.